صفر...

 

روبروی مانیتور نشسته ام.روی صندلی ساکت و سرد اتاق.تنها صندلی ساکن خانه. تنها نشسته ام و فکر میکنم.فکر میکنم به یک عدد. عددی که زندگی ام را مدیون اویم.صفری بزرگ و تو خالی.عددی که به من یاد داد رود زندگی هنوز هم جاریست.رودی که میخواهد به اقیانوس بریزد.

 

وقتی دلتنگ شدی.وقتی دلتنگ میشوم می اییم پشت همین صفحه. همین مانیتور. این قرارمان باشد.میدانم ان دور ها کسی است که صدایم را میشنود.نگاهم را میبیند. کسی که شبیه من است. خود من است.صفری سفید و ساکن...

/ 3 نظر / 24 بازدید
علی اصغر مکاری

خیلی به این حالت دچار میشم. برای همین شاعر شدم.قشنگ بود [دست][دست][گل][دست][دست]

sanazz

آهای عشق ، من تسلیم تو هستم… آهای عشق ، من هیچ حرفی در برابرت ندارم که به زبان بیاورم… تو مرا شکست دادی ای عشق… من تسلیم احساسات آتشین تو میباشم… آهای عشق ، تو مرا خیلی شکنجه دادی ، مرا عذاب دادی ، یک دنیا غم و غصه در وجودم جا دادی ، ولی من باز هم من با این همه عذاب تسلیم تو شدم… ای عشق تو مرا در باتلاق زندگی فرو بردی ، تو مرا در زندان عاشقی اسیر کردی ، تو مرا در سرزمین دروغینت نگه داشتی تا من از تو دور نشوم… آهای عشق من تسلیم تو هستم ، اینک که من تسلیم تو شده ام ،میخواهی دوباره مرا شکنجه دهی ؟. مرگ را به تو ترجیح دادم ، اما تو نگذاشتی که من خودم را از این دنیا و از تو راحت کنم… ای عشق ، تو کجایی؟. فریاد مرا می شنوی؟.. گریه های را میبینی؟… غم و غصه های مرا احساس می کنی؟….. پس چرا پاسخی به من نمیدهی؟… من تسلیم تو شده ام … آروز داشتم یک بار هم تو تسلیم من شوی ! تنها آروزی من این بود که من تو را فراموش کنم ! اما…! اما نتوانستم فراموشت کنم ، تو احساسی را در وجود من قرار دادی که دیگر فراموشی تو زمان مرگم هست…! آهای عشق من تسلیم تو هستم… .