اتاق صفری بیزار

تنفر شاید زشت ترین واژه ی دنیا

+ امروز

هوا تازه تاریک شده.ساعت هشت شب.سیما خواهرم من رو می بره فروشگاه نزدیک خونه.از داخل پیاده رو.بعد از ٢-٣ ماهی که از خونه بیرون نرفتم.بیرون نرفتم چون دوست نداشتم دور بشم.دوست ندارم نزدیک بشم.دور بشم از خونه ای که شده پناهگاهم و نزدیک بشم به آدما...

میرسیم نزدیک فروشگاه.پشت چند تا درخت ستبر.دو تا پسر جوون از جلو میان.بد جوری نگاه میکنن.سرمو میندازم پایین. سیما سعی میکنه چرخ و سریع تر حرکت بده.یکیشون میاد جلوی چرخ.روی دو زانو میشینه.دستشو میزاره روی دستم.یکدفعه ذستم سرد میشه.حس میکنم دارم یخ میزنم.

سیما داد میزنه:هوی یارو چه غلطی میکنی؟

پسر کناریش میره طرف سیما.همه چیز اونقدر سریع اتفاق می افته که حتی نمیتونم تکون بخورم.بدنم کرخ شده... سرمو به زور میارم بالا.با ترس نگاش میکنم.چشماشو که میبینم چندشم میشه.صورتش بوی لجن میده.انگار تازه حالا میفهمم چی شده...چشمامو میبندم و از ته دل جیغ میکشم!!

هوا کاملا تاریک شده.ساعت هشت و بیست دقیقه ی شب. سیما خواهرم و مرد مسن همسایه من رو میبرن خونه.از داخل پیاده رو...

نویسنده : منتظر ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها: خفقان