اتاق صفری بیزار

تنفر شاید زشت ترین واژه ی دنیا

+ من...دختری از شهر مرگ

 دوست دارم داستان واقعیم رو بگم.میخوام خیلی صریح و رو راست حرفامو بزنم. کاری که تو عمرم کمتر انجام دادم.

 من یک دختر شانزده ساله ساکن مشهدم. تو یک  خانواده ی کاملا معمولی به دنیا اومدم. اسمه اصلیم نوناست.نونا معنی خاصی نداره. مادر بزرگم(بهش میگن مادر جون) چون نونا اسم مادرش بوده این اسمو روم گذاشت.

 من از سنی که یادم میاد خیلی ساکت و تو دار بودم.ادمی که همیشه سرش تو لاکه خودشه.ادم قتی نوجوونه دلش میخواد با همه فرق داشته باشه.دوست داره یه جورای از همه ی هم سن و سال هاش سر باشه.ولی اون موقع درست تو سن 10-12 سالگی بود که فهمیدم من چیزی از بقیه بیشتر ندارم که کمتر هم دارم!

از وقتی تونستم درست ببینم و بشنوم فهمیدم که من با بقیه فرق میکنم.البته نه فرقی که باعث غرورم بشه...واقعیت اینه که تفاوت من با ادما فقط به خاطر جسمه.جسمی که من دارم خاکستر ی و ساکنه.جسمی که از زمان تولدم سرد و بی حرکت شده .جسمی که با تمام وجودم ازش متنفرم.  کم کم فهمیدم که در جسمم عیبی  بس بزرگ دارم.عیبی که قابل پنهان نیست. عیب من توی پاهام خلاصه میشه.من توان راه رفتن نداشتم.توان راه رفتن ندارم. حرکت...چیزی که واسه ی پسرا و دخترای هم سن و سال من امری خیلی عادیه....

از همون اول من خودمو مسئول وگناهکار میدونستم.گناهی که قابل بخشش نبود.واسه ی همین از خودم بیش از حد متنفر شدم .تنفری که نسبت به خودم داشتم وحشتناک بود.این اولین تنفر ی بود  که لمسش کردم. تنفری که به جای عشق تو دل 14 سالم رسوخ کرد.خیلی زشت و خفه . خیلی اروم بدون اینکه بفهمم از زندگی فاصله گرفتم.خودم و محصور کردم به دنیای بسته ی خودم.انگار با تابلویی روی خودم نوشتم:کسی به این موجود نزدیک نشود.!  چه قدر زجر و عذاب کشیدم. چه شب هایی که تا صبح تو بغل بی جون متکا زار زدم.اغوشی که با همه ی سردی واسم  پناهی امن و پنهان بود. امنیتی که تو خونه نمیشد پیداش کنی.

 من دختر 14 ساله ی معلولی بودم که تمام دنیا روی سرم اوار شده بود. دختری که جسم خاکستریشو روی اون صندلی ساکن جا به جا میکرد. اون روزا واسم وحشتناک ترین دوران عمرمه. روزایی که صبح به امید مرگ  بیدار میشدم و شب به امید مرگ چشمام رو هم  میذاشتم.الان که دارم فکر میکنم میبینم روزایی که ادما بهترین خاطراتشونو با کسی که دوسش دارن میگذرونن ولی عوضش من تو چه غذابی  دست و پا میزدم.

حال منو هیچکی نمیفهمه.هیچکی نمیفهمید حتی والدینم .پدر ومادری که کاری جز دعوا کردن یاد نداشتن. مشاجره هایی خسته کننده که بیشتر سر من بود تنفرمو از زندگی و اونا بیشتر میکرد.
همه فکر میکردن این یه دورانه و سریع میگذره ولی با گذشت زمان حال من بد تر میشد.

اروم اروم هم زمان با بزرگ شدنم و روشن شدن  مسائل فهمیدم که همه ی این مشکلات تقصیر من نیست.مادر.پدر وحتی خواهر کوچیکم رو مقصر میدونستم. با تمام وجود حس میکردم اونا هستن که باعث بد بختی من شدن.به جای مقصر شمرن خودم این دفعه از همه ی ادمایی که اطرافم بودند بیزار شدم.  باور کردم که وجودم توده ای بی خاصیت است واین فقط به خاطر والدینم بود. انها منو به دنیا اورده بودن. 

 ادم هایی که بیش از هر چیزی  توی دنیا از انها بیزار بودم.من تبدیل شده بودم به دختری پرت شده.انگار از کره ی دیگه ای اومده بودم. ادمی که تو تفکرات خودش سیر میکنه.دختری پرخاش جو. عصبانی.بی حوصله.خجالتی.کسی که نمیتوانست یک کلمه حرف جلوی جمع بزنه. از جامعه و دنیا نفرتی خاص داشتم و دارم.انگار از انها طلب داشته باشم.حتی یک نفر  هم حوصله و صبر حرف زدن با منو نداشت. همه انگار از من دوری میکردن.و این حس انزجار منو از قبل بیشتر میکرد.ولی اونا حق داشتن از من فاصله بگیرن چون هیچ وقت کنارشون نبودم.نمیخواستم که باشم.

 این بهانه ای شد تا بیش از گذشته خودم را از خانواده.دوستان وجامعه دور کنم. حال فقط من بودم و  من.کسی که خودم ازش دیوی ساخته بودم زشت. کسی که هیچ کس دوستش نداشته و نه دارد.من ماندم و یک اتاق تنها یی.تنها همدم من کامپوتربود.حدودا 15 ساله بودم که با دنیای جالب و هیجان انگیز اینتر نت اشنا شدم.دنیایی که منو از لجن زار زندگی به قصری با شکوه میبرد. فضای مجازی که میتونستم کسی باشم که میخوام.دختر 16 ساله ای که هیچ عیبی ندارد.

در سایت ها با پسر های زیادی دوست شدم.حتی تلفنی با هم حرف میزدیم.اولین کسی که حس کردم بعد از سال ها تنهایی واقعا دوستش دارم بابک بود.پسر 23 ساله ای که در زاهدان مهندس برق اسانسور بود.ساعت ها پشت این صفحه  با هم چت میکردیم. شب های زیادی تا صبح پشت تلفن حرف میزدیم حرف هایی که منو تا اوج اسمون میبرد.حس میکردم کسی توی این دنیا هست که ادمو به خاطر ظاهرش نخواد.حس میکردم واقعا دوستم داره. وقتی باهام از خودش و اینکه میخواد واسم یه خونه ی نقلی بخره تا بتونیم راحت زندگی کنیم حرف میزد وجوده خشکیدم سبز میشد .

 کم کم داشتم قانع میشدم که با همین وضع برم ببینمش.داشتم باور میکردم که حتی اگه کور و کچل هم باشم بازم دوستم داره...هه چه توهم واهی !! حالا میفهمم که هیچ پسری ندیده عاشق یک دختر نمیشه اون هم دختری که تو یک شهر دیگس...حالا میفهمم ادم ها میتوانند در همچین جامعه ای هر کسی باشند هر چیزی.مثل خود من.دختری که حالا دروغ گفتن و ساختن داستان های جالب تفریح مورد علاقه اش شده بود.ولی ان زمان  ذهن بسته و دنیا ندیده ی من اشتباه میکرد.

فقط با یک جمله ازش بیزار شدم. جمله ای که اخرین حرف من و بابک بود: بهم گفت مرجان(اسمم رو بهش گفته بودم مرجان) خیلی دوست دارم بدونم پایین بدنت چه شکلیه .اگه  پا نداشته باشی من نمیگیرمت ها...بعد هم بلند خندید.من تا اون موقع چند تا عکس از خودم بهش نشون داده بودم.عکسایی که فقط بالا تنه ی من بود. گوشی رو قطع کردم ناخود اگاه.گلوم از شدت وحشت ونفرت میسوخت.وجودم انگار اتیش گرفت.و قلب تازه متولد شده ام از حرکت ایستاد... بابک این حرف رو به شوخی زده بود چون حتی به ذهنش هم نمیرسید من...

از اون به بعد حال خیلی بدی داشتم .دیگه حتی از دنیای مجازی که تنها پناهگاهم شده بود متنفر شدم.تنفری بی حد.گریه اما نمیکردم.اونقدر متنفر شدم که قلب قرمز درون سینه ام سیاه شد.سیا ه و مشکوک.
ناراضی و خشمگین...
دوست داشتم خودمو بکشم ولی هنوز هم ته ان انبار سیاه ایمانکی مونده بود.ایمانی که به خدا داشتم. شاید هم میترسیدم. میترسیدم عذابی که اونجا میکشم بیش از دنیا باشد.با اینکه از دسته خدا دلخور بودم ولی حس میکردم جور خاصی دوستش دارم.
شاید همین دوست داشتن کوچیک زندگی منو از بن بست کامل نجات داد.
سعی کردم دوباره زنده بشم.دوباره نفس بکشم.
سعی کردم و میکنم این دیو رو بکشم. دیو سیاه نفرت وجودم رو.موجودی زشت و هولناک که زندگی رو به کامم زهر کرد.

  بعضی موقع ها فکر میکنم من واقعا سزاوار این همه درد و شکنجه بودم؟ واقعا  جسم معلول و شکسته ی من تحمل این همه ذجر رو داشته؟شکنجه روحم- تنفر-به دلم میریخت وحتی از عذاب جسمم وحشتناک تر میشد.

من توی این وبلاگ سعی کردم سعی میکنم خودم باشم.دختری از شهر پرت شده ها.......
دختری که تنفر مثل زالویی جدا نشدنی به وجودش چسبیده..
اره.. این منم نونا.. دختری  معلول و 16 ساله که هنوز هم  از دنیا و خودش بیزار است...
شاید  تنفر تلخ ترین غم من باشد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منتظر ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩